114 9
چو زر عزيزوجودست نظم من آرى * قبول دولتيان كيمياى اين مس شد « 101 »
10 10
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد * چرا كه حافظ ازين راه رفت و مفلس شد
8
168 [ گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد ] « 103 » « 104 »
166 1
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد * بسوختيم درين آرزوى خام و نشد
1 2
به لابه گفت شبى مير مجلس تو شوم * شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
4 3
پيام داد كه خواهم نشست با رندان * بشد برندى و دردىكشيم نام و نشد
5 4
رواست در بر اگر مىطپد كبوتر دل * كه ديده در ره خود تاب و پيچ دام و نشد « * »
- 5
بدان « 1 » هوس كه به مستى ببوسم آن لب لعل * چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
6 6
به كوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد « 102 »
7 7
فغان كه در طلب گنجنامهء مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
2 8
دريغ و درد كه در جست و جوى گنج حضور * بسى شدم به گدائى بر كرام و نشد
3 9
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر « 2 » * در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
8
169 [ يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد ]
164 1
يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد * دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد
1
هامش
( 101 ) قبول دولتيان
( 102 ) ناكامى بدون دليل راه
( 103 ) عرفانى عالى
( 104 ) شكست در مجاهد بدون دليل راه
* . اين بيت را ندارد
( 1 ) . در آن هوس
( 2 ) . از سر مكر