103 8
حافظا سر ز كله گوشهء خورشيد برار * بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد
8
151 [ دمى با غم به سر بردن جهان يكسر نمىارزد ] « 106 »
147 1
دمى با غم به سر بردن جهان يكسر نمىارزد * به مى به فروش دلق ما كزين بهتر نمىارزد
1 2
به كوى مىفروشانش به جامى برنمىگيرند * زهى سجّادهء تقوى كه يك ساغر نمىارزد
2 3
رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب * چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمىارزد
3 4
شكوه تاج سلطانى كه بيم جان « 1 » درو درجست * كلاهى دلكش است امّا به ترك سر نمىارزد
4 5
چه « 2 » آسان مىنمود اوّل غم دريا به بوى سود « 101 » * غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمىارزد
5 6
ترا آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى * كه شادىّ جهانگيرى غم لشكر نمىارزد
6 7
چو حافظ در قناعت كوش « 3 » وز دنيىّ دون بگذر * كه يك جو منّت دونان دو صد « 4 » من زر نمىارزد « 102 »
7
152 [ در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد ] « 107 »
148 1
در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد « 103 »
1 2
جلوهء كرد رخت ديد ملك عشق نداشت * عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد « 104 »
2 3
عقل مىخواست كزان شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد « 105 »
3 4
مدّعى خواست كه آيد به تماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد
4
هامش
( 101 ) ظاهرا اشاره به سفر درياست . به تاريخ مراجعه شود .
( 102 ) منّت و مناعت
( 103 ) عشق ، راز هستى ( ر ك ف ) .
( 104 ) غيرت
( 105 ) غيرت
( 106 ) ساده و متوسط است
( 107 ) عرفانى و بسيار عالى
( 1 ) . بيم جان در آن درجست
( 2 ) . بس آسان
( 3 ) . كوش و از دنياى دون
( 4 ) . به صد من زر