101 3
در بحر فتادهام چو ماهى * تا يار مرا بشست گيرد
3 4
در پاش فتادهام به زارى * آيا بود آنكه دست گيرد
2 5
خرّم دل آنكه « 1 » همچو حافظ * جامى ز مى الست گيرد « 101 »
5
149 [ دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمىگيرد ] « 103 »
145 1
دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمىگيرد * ز هر در مىدهم پندش و ليكن درنمىگيرد
1 2
خدا را اى نصيحتگو حديث « 2 » ساغر و مى گو * كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمىگيرد
2 3
بيا اى ساقى گلرخ بياور بادهء رنگين * كه فكرى در درون ما ازين بهتر نمىگيرد « ( 1 ) » « * »
- 4
صراحى مىكشم پنهان و مردم دفتر انگارند * عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمىگيرد
3 5
من اين دلق مرقّع « 3 » را بخواهم سوختن روزى * كه پير مىفروشانش به جامى برنمىگيرد
4 6
از آن رو « 4 » هست ياران را صفاها با مى لعلش « 5 » * كه غير از راستى نقشى در آن « 6 » جوهر نمىگيرد « 102 »
5 7
سر و چشمى چنين دلكش تو گوئى چشم ازو بردوز * برو كاين وعظ بىمعنى مرا در سر نمىگيرد « * »
- 8
نصيحت گوى رندان را كه با حكم قضا جنگست * دلش بس تنگ مىبينم مگر ساغر نمىگيرد
6
هامش
( 101 ) مى الست
( 102 ) مستى و راستى
( 103 ) ساده و متوسط
( 1 ) اين بيت فقط در خ موجود و از عموم نسخ ديگر كه نگارنده بدست دارد بكلّى مفقود است ، فقط ق بجاى مجموع دو بيت 2 و 3 بيت يگانهء ذيل را دارد :بيا اى ساقى گلرخ بياور بادهء رنگين * كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمىگيرد .( 1 ) . دل او كه
( 2 ) . حديث از خطّ ساقى گو
* . بيتهاى 3 و 7 را ندارد .
( 3 ) . دلق ملمّع
( 4 ) . از آن روى است
( 5 ) . با مى لعلت
( 6 ) . در اين جوهر