105 11
از آن ساعت كه جام مى بدست او مشرّف شد * زمانه ساغر شادى به ياد مىگساران زد
11 12
ز شمشير سرافشانش ظفر آنروز بدرخشيد * كه چون خورشيد انجمسوز تنها بر هزاران زد
12 13
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق اى دل * كه چرخ اين سكّهء دولت بدور روزگاران زد
13
154 [ راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد ] « 110 »
150 1
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد * شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد « 101 »
1 2
بر آستان جانان گر سر توان نهادن * گلبانگ سر بلندى بر آسمان توان زد
2 3
قدّ خميدهء ما سهلت نمايد امّا * بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
3 4
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازى « 102 » « 103 » * جام مى مغانه هم با مغان توان زد
4 5
درويش را نباشد برگ « 1 » سراى سلطان * مائيم و كهنهدلقى كآتش در آن توان زد « 104 »
5 6
اهل نظر دوعالم در يك نظر ببازند * عشقست و داد اوّل بر نقد جان توان زد « 105 »
6 7
گر دولت وصالت « 2 » خواهد درى گشودن * سرها بدين تخيّل بر آستان توان زد « 106 »
7 8
عشق و شباب و رندى مجموعهء مرادست « 107 » * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد
8 9
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست * گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد
9 10
حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق بازآى « 108 » * باشد كه گوى عيشى در اين جهان « 109 » توان زد
10
هامش
( 101 ) موسيقى و سماع عرفانى ( ر ك ف ) .
( 102 ) انجوى : « عشق و مستى »
( 103 ) نفى خانقه
( 104 ) آزادگى عرفانى
( 105 ) ر ك ضميمه .
( 106 ) حافظ انجوى :با عقل و فهم و دانش داد سخن توان داد * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد( 107 ) جمع شده ميان شباب در اين شعر و قد خميده در شعر سوم .
( 108 ) قرآن
( 109 ) انجوى : ميان
( 110 ) عرفانى و بالاتر از متوسط
( 1 ) . نباشد نزل سراى سلطان
( 2 ) . وصالش