97 8
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
6 9
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
7 10
گفتمش سلسلهء « 1 » زلف بتان از پى چيست * گفت حافظ گلهء « 2 » از دل شيدا مىكرد
8
143 [ به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد ] « 105 »
137 1
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد * كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد
1 2
مباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين « 3 » ترانه غم از دل بدر توانى كرد
2 3
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد * كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد « 101 »
3 4
گدائى در ميخانه طرفه اكسيريست * گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد « 102 »
8 5
بعزم مرحلهء عشق پيش نه قدمى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
4 6
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون * كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد
7 7
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
6 8
بيا كه چارهء ذوق حضور و نظم امور * به فيضبخشى « 4 » اهل نظر توانى كرد « 103 »
5 9
ولى تو تا لب معشوق و جام مى خواهى « 104 » * طمع مدار كه كار « 5 » دگر توانى كرد
10 10
دلا ز نور هدايت « 6 » گر آگهى يا بى * چو شمع خندهزنان ترك سر توانى كرد
9
هامش
( 101 ) مراقبهء كامل ( ر ك ف ) ، گل مراد شكفتن ( ر ك ف ) .
( 102 ) گدايى پير و مرشد و ولىّ كامل ( ر ك ف ) .
( 103 ) ايضا پير و مرشد و كامل
( 104 ) مى و معشوق
( 105 ) عرفانى و بسيار عالى و تا حدى با مفهوم ساده ر ك ص 246
( 1 ) . گفتمش زلف چو زنجير بتان
( 2 ) . گلهاى
( 3 ) . به اين ترانه
( 4 ) . به فيض بخشش
( 5 ) . كه كارى دگر
( 6 ) . ز نور رياضت