93 4
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت * نسبت دوست « 1 » بهر بىسروپا نتوان كرد
4 5
سرو بالاى من آنگه كه درآيد بسماع * چه محل جامهء جان را كه قبا نتوان كرد
5 6
نظر پاك تواند رخ جانان ديدن * كه در آيينه « 2 » نظر جز به صفا نتوان كرد « 101 »
8 7
مشكل عشق نه در حوصلهء دانش ماست « 102 » * حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
6 8
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد « 103 »
9 9
من « 3 » چه گويم كه ترا نازكى طبع لطيف * تا به حدّيست كه آهسته دعا نتوان كرد
7 10
بهجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد
10
137 [ دل از من برد و روى از من نهان كرد ] « 104 »
132 1
دل از من برد و روى از من نهان كرد * خدا را با كه اين بازى توان كرد
1 2
شب « 4 » تنهائيم در قصد جان بود * خيالش لطفهاى بيكران كرد
2 3
چرا چون لاله خونيندل نباشم * كه با ما نرگس او سر گران كرد
3 4
كرا « 5 » گويم كه با اين درد جانسوز * طبيبم قصد جان ناتوان كرد
4 5
بدانسان « 6 » سوخت چون شمعم كه بر من * صراحى گريه و بربط فغان كرد
5 6
صبا گر چاره دارى وقت وقتست * كه درد اشتياقم قصد جان كرد
6
هامش
( 101 ) تزكيهء نفس
( 102 ) مشكل عشق
( 103 ) غيرت و عبادت تكوينى
( 104 ) ساده و متوسط
( 1 ) . نسبت يار
( 2 ) . آئينه
( 3 ) . چه بگويم كه ترا
( 4 ) . سحر تنهائىام
( 5 ) . كجا گويم كه
( 6 ) . بران سان