تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
82 5
چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق * بغمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
7 6
بيفشان جرعهء « 1 » بر خاك و حال اهل « 2 » دل بشنو « 101 » * كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
10 7
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل * كه بر گل اعتمادى نيست گر حسن « 3 » جهان دارد « 106 »
8 8
خدا را داد من بستان ازو اى شحنهء مجلس * كه مى با ديگرى خوردست « 4 » و با من سر گران دارد
11 9
بفتراك ار همىبندى خدا را زود صيدم كن * كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد
6 10
ز سرو قدّ دلجويت مكن محروم چشمم را * بدين سرچشمه‌اش بنشان كه خوش آبى روان دارد
5 11
ز خوف هجرم ايمن كن اگر امّيد آن دارى * كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
9 12
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيّار شهرآشوب * به تلخى كشت « 102 » حافظ را و شكّر در دهان دارد
12

121 [ هرآن‌كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد ] « 107 »

117 1
هرآن‌كو « 5 » خاطر مجموع و يار « 6 » نازنين دارد « 103 » * سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
1 2
حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقلست « 104 » * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
2 3
دهان تنگ شيرينش « 7 » مگر ملك « 8 » سليمانست * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
3 4
لب لعل و خط مشكين چو آنش « 9 » هست و اينش هست « ( 1 ) » * بنازم دلبر خود را كه حسنش آن و اين دارد « 105 »
4 5
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را * كه صدر مجلس عشرت « 10 » گداى ره‌نشين دارد
6
هامش
( 101 ) جرعه بر خاك ( 102 ) كشت ( ظ ) ( 103 ) خاطر مجموع ( 104 ) عشق و عقل ( 105 ) ؟ ( 106 ) ساده و بالاتر از متوسط ( 107 ) عرفانى و بالاتر از متوسط ( 1 ) چنين است در نسخهء آقاى تقوى و شرح سودى بر حافظ ج 2 ص 211 ، باقى نسخ بعضى : « هست و . . . نيست » و بعضى ديگر : « نيست و . . . هست » ( 1 ) . جرعه‌اى ( 2 ) . حال اهل شوكت پرس ( 3 ) . ور حسن جهان دارد ( 4 ) . خوردست و سر بر من گران دارد ( 5 ) . هر آن كاو ( 6 ) . يارى نازنين ( 7 ) . شيرينت ( 8 ) . مگر مهر سليمان است ( 9 ) . چو اينش هست ، آنش نيست ( 10 ) . مجلس عزّت فقير ره‌نشين دارد