85 5
غمزهء شوخ تو خونم به خطا مىريزد * فرصتش باد كه خوش « 1 » فكر صوابى دارد
6 6
آب حيوان اگر اينست « 2 » كه دارد لب دوست * روشنست اين كه خضر بهرهسرابى دارد
4 7
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر * ترك مستست مگر ميل كبابى دارد
7 8
جان بيمار مرا نيست ز تو روى سؤال * اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد
8 9
كى كند سوى دل خستهء حافظ نظرى * چشم مستش « 3 » كه بهر گوشه خرابى دارد
9
125 [ شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد ]
121 1
شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن « 4 » باش كه آنى دارد
1 2
شيوهء حور و پرى گرچه « 5 » لطيفست ولى * خوبى آنست و لطافت كه فلانى دارد
2 3
چشمهء چشم مرا اى گل خندان درياب * كه به امّيد تو خوش آب روانى دارد
3 4
گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا * نه سواريست كه در دست عنانى دارد
5 5
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردى * آرى آرى سخن عشق نشانى دارد « 101 »
6 6
خم ابروى تو در صنعت تيراندازى * برده « 6 » از دست هرآنكس كه كمانى دارد
4 7
در ره عشق نشد كس بيقين محرم راز « 102 » * هركسى بر حسب فكر « 7 » گمانى دارد
7 8
با خراباتنشينان ز كرامات ملاف « 103 » * هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد
8
هامش
( 101 ) نشانهء سخن عشق
( 102 ) كس محرم راز نشد ( ر ك ف ) .
( 103 ) كرامات
( 1 ) . كه اين فكر صوابى دارد
( 2 ) . اگر آن است
( 3 ) . چشم مستت
( 4 ) . طلعت او باش
( 5 ) . حور و پرى خوب و لطيفست
( 6 ) . بستد از دست
( 7 ) . بر حسب فهم