77 4
گنج زر گر نبود كنج قناعت باقيست * آنكه آن داد به شاهان به گدايان اين داد
4 5
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن * هركه پيوست به دو عمر خودش كاوين داد
5 6
بعد ازين دست من و دامن سرو و لب جوى * خاصه اكنون كه صبا مژدهء فروردين داد
6 7
در كف غصّهء دوران دل حافظ خون شد * از « 1 » فراق رخت اى خواجه قوام الدّين داد
7
113 [ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد ] « 102 »
109 1
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد * كه تاب من بجهان طرّهء فلانى داد
1 2
دلم خزانهء « 2 » اسرار بود و دست قضا * درش ببست و كليدش به دلستانى داد
2 3
شكستهوار بدرگاهت آمدم كه طبيب * به موميائى لطف توام نشانى داد
3 4
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر « 3 » خوش * كه دست دادش و يارىّ ناتوانى داد « 101 »
5 5
برو معالجهء « 4 » خود كن اى نصيحتگو * شراب و شاهد شيرين كرا زيانى داد
6 6
گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت * دريغ حافظ « 5 » مسكين من چه جانى داد
4
114 [ هماى اوج سعادت به دام ما افتد ] « 103 »
110 1
هماى اوج سعادت به دام ما افتد * اگر ترا گذرى بر مقام ما افتد
1 2
حبابوار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روى تو عكسى بجام ما افتد
2
هامش
( 101 ) انجوى : «كه دست داد دهش داد ناتوانى داد» ( ر ك مقدمهء انجوى ص 112 )
( 102 ) ساده و متوسط است
( 103 ) عرفانى و متوسط است
( 1 ) . در فراق
( 2 ) . دلم خزينهء
( 3 ) . دلش شاد باد از دولت
( 4 ) . برو معالجت
( 5 ) . دريغ عاشق مسكين