تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
75 5
فرياد كه آن ساقى شكّرلب سرمست * دانست كه مخمورم و جامى نفرستاد
5 6
چندانكه « 1 » زدم لاف كرامات و مقامات * هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد
6 7
حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد * گر شاه پيامى بغلامى نفرستاد
7

110 [ پيرانه‌سرم عشق جوانى به سر افتاد ] « 102 »

106 1
پيرانه‌سرم عشق جوانى به سر افتاد « 101 » * وان راز كه در دل بنهفتم بدرافتاد
1 2
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير * اى ديده نگه كن كه به دام كه درافتاد
2 3
دردا كه از آن آهوى مشكين سيه‌چشم * چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد
3 4
از رهگذر خاك سر كوى شما بود * هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
4 5
مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد * بس كشتهء دل‌زنده كه بر يكدگر افتاد
5 6
بس تجربه كرديم درين دير مكافات * با دردكشان هركه درافتاد برافتاد
6 7
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد * با طينت اصلى چكند بدگهر افتاد
7 8
حافظ كه سر زلف بتان دستكشش بود * بس طرفه‌حريفيست كش اكنون به سر افتاد
8

111 [ عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد ] « 103 »

107 1
عكس روى تو چو « 2 » در آينهء جام افتاد * عارف از خندهء مى در طمع خام افتاد
1
هامش
( 101 ) عشق پيرى ( 102 ) عارفانه و بالاتر از متوسط ( 103 ) عرفانى و بسيار عالى ( 1 ) . چندان كه ( 2 ) . چو بر آينهء
ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 268 | شمس الدين حافظ