72 6
چو لعل شكّرينت بوسه بخشد * مذاق جان من زو پرشكر باد
6 7
مرا از تست هردم تازه عشقى * ترا هر ساعتى حسنى دگر باد
7 8
بجان مشتاق روى تست حافظ * ترا در حال مشتاقان نظر باد
8
105 [ صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد ] « 105 »
101 1
صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد « 101 » * ورنه انديشه اين كار فراموشش باد « 102 »
1 2
آنكه يك « 1 » جرعه مى از دست تواند دادن * دست با شاهد مقصود در آغوشش باد « 103 »
2 3
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت « 104 » * آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
3 4
شاه تركان سخن مدّعيان مىشنود * شرمى از مظلمهء خون سياووشش باد
4 5
گرچه از كبر سخن با من درويش نگفت * جان فداى شكرينپستهء خاموشش باد
6 6
چشمم از آينهداران خطوخالش گشت * لبم از بوسهربايان بر و دوشش باد
5 7
نرگس مست نوازشكن مردمدارش * خون عاشق بقدح گر بخورد نوشش باد
7 8
به غلامىّ تو مشهور جهان شد حافظ * حلقهء بندگى زلف تو در گوشش باد
8
106 [ تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد ] « 106 »
102 1
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد * وجود نازكت آزردهء گزند مباد
1
هامش
( 1 ) . وانكه
( 101 ) باده به اندازه ؟ !
( 102 ) ؟
( 103 ) ؟
( 104 ) نظر پير ، نظام احسن ( ر ك ف ) .
( 105 ) عرفانى و بالاتر از متوسط است
( 106 ) ساده و متوسط