تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
67 2
دين و دل بردند و قصد جان كنند * الغياث از جور خوبان الغياث
- 3
در بهاى بوسهء جانى طلب * مىكنند اين دل‌ستانان الغياث
- 4
خون ما خوردند اين كافردلان * اى مسلمانان چه درمان الغياث
- 5
همچو حافظ روز و شب بىخويشتن * گشته‌ام سوزان و گريان الغياث
-

97 [ توئى كه بر سر خوبان كشورى چون تاج ] « 102 »

« * » / خ / 1
توئى كه بر سر خوبان كشورى چون تاج * سزد اگر همهء دلبران دهندت باج « 2 »
- 2
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش « 101 » * به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج
- 3
بياض روى تو روشن چو عارض رخ روز * سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
- 4
دهان شهد تو داده رواج آب خضر * لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
- 5
ازين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت * كه از تو درد دل اى جان نمىرسد بعلاج
- 6
چرا همىشكنى جان من « ( 1 ) » ز سنگ‌دلى * دل ضعيف كه باشد به نازكى چو زجاج
- 7
لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست * قد تو سرو و ميان موى و بر به هيئت عاج
- 8
فتاد در دل حافظ هواى چون تو شهى * كمينه ذرّهء خاك در تو بودى كاج
-
هامش
( 101 ) انجوى : ختا و ختن ( 102 ) متوسط و ساده است ( 1 ) . « جان من » منادى است يعنى اى جان من ، . ( 2 ) . اين غزل را ندارد