68
98 [ اگر بمذهب تو خون عاشقست مباح ] « 103 » « * »
/ خ / 1
اگر بمذهب تو خون عاشقست مباح * صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح
- 2
سواد زلف سياه تو جاعل الظّلمات * بياض روى چو ماه تو فالق الإصباح « 101 »
- 3
ز چين زلف كمندت كسى نيافت خلاص * از آن كمانچهء ابرو و تير چشم نجاح
- 4
ز ديدهام شده يك چشمه در كنار روان * كه آشنا نكند در ميان آن ملّاح
- 5
لب چو آب حيات تو هست قوّت جان * وجود خاكى ما را ازوست ذكر رواح
- 6
بداد لعل لبت بوسهء به صد زارى * گرفت كام دلم زو به صدهزار الحاح
- 7
دعاى جان تو ورد زبان مشتاقان * هميشه تا كه بود متّصل مسا و صباح
- 8
صلاح و توبه و تقوى ز ما مجو حافظ * ز رند و عاشق و مجنون كسى نيافت صلاح
-
99 [ دل من در هواى روى فرّخ ] « 104 »
95 1
دل من در هواى روى فرّخ * بود آشفته همچون موى فرّخ « 102 »
1 2
بهجز هندوى زلفش هيچكس نيست * كه برخوردار « 1 » شد از روى فرّخ
2 3
سياهى نيك بختست آنكه « 2 » دايم * بود همراز « 3 » و همزانوى فرّخ
3 4
شود چون بيد لرزان سرو آزاد « 4 » * اگر بيند قد دلجوى فرّخ
4 5
بده ساقى شراب ارغوانى * به ياد نرگس جادوى فرّخ
5
هامش
( 101 ) جاعل الظّلمات ، فالق الاصباح
( 102 ) ظاهرا در اين غزل ، « فرّخ » اسم خاص است .
( 103 ) ساده و متوسط است
( 104 ) ساده و متوسط است
* . اين غزل را ندارد
( 1 ) . برخور باشد او از روى فرّخ
( 2 ) . او كه دايم
( 3 ) . بود همراه و
( 4 ) . سرو بستان