61 10
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مىچكد * حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
11
88 [ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت ]
88 1
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت « 101 »
1 2
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتيست كه از روزگار هجران گفت
2 3
نشان يار سفركرده از كه پرسم باز « 1 » * كه هرچه گفت بريد صبا پريشان گفت
3 4
فغان كه آن مه نامهربان مهرگسل « 2 » * به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
4 5
من و مقام رضا بعد ازين و شكر رقيب * كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت « 102 »
5 6
غم كهن به مى سالخورده دفع كنيد « 103 » * كه تخم خوشدلى اينست « 3 » « ( 1 ) » پير دهقان گفت
8 7
گره به باد مزن گرچه بر مراد رود « 4 » * كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
6 8
به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه ( 2 ) مرو * ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
7 9
مزن ز چون و چرا دم كه بندهء مقبل * قبول كرد بجان هر سخن كه جانان گفت « 104 »
9 10
كه گفت حافظ از انديشهء تو آمد باز * من اين نگفتهام آنكس كه گفت بهتان گفت
10
هامش
( 101 ) فراق و هجران
( 102 ) خوگرفتن به درد
( 103 ) مى سالخورده
( 104 ) ترك چون و چرا
( 1 ) . در خ و ق و بسيارى از نسخ قديمه : اينست و ( با واو عاطفه ) . ( 2 ) . چنين است در عموم نسخ متداوله ، خ : زياد مرو ،
( 1 ) . از كه پرسم راست
( 2 ) . نامهربان دشمندوست
( 3 ) . اين است و پير
( 4 ) . بر مراد وزد