57 7
سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان * ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت « 101 »
7 8
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت * چكند سوز غم عشق نيارست نهفت
8
82 [ آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت ]
82 1
آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت * آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
1 2
تا رفت مرا از نظر آن چشم « 1 » جهانبين * كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت « 102 »
2 3
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش * آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
3 4
دور از رخ تو دمبهدم « 2 » از گوشهء چشمم * سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
4 5
از پاى فتاديم چو آمد غم هجران * در درد بمرديم « 3 » چو از دست دوا رفت
5 6
دل گفت وصالش بدعا بازتوانيافت * عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
6 7
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اينجاست * در سعى چه كوشيم چو از مروه « 4 » صفا رفت
7 8
دى گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد * هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت « 103 »
8 9
اى دوست بپرسيدن حافظ قدمى نه * زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت
9
83 [ گر ز دست زلف مشكينت خطائى رفت رفت ]
83 1
گر ز دست زلف مشكينت خطائى رفت رفت * ور ز هندوى شما بر ما جفائى رفت رفت
1
هامش
( 101 ) عرفان فوق بيان است ( ر ك ف ) .
( 102 ) قبض و هجران
( 103 ) قانون ، شفا
( 1 ) . آن نور جهانبين
( 2 ) .دور از رخ او دمبهدم از چشمهء چشمم( 3 ) . در درد بمانديم
( 4 ) . چو از كعبه صفا رفت