53
75 [ خواب آن نرگس فتّان تو بىچيزى نيست ]
« * » / خ / 1
خواب آن نرگس فتّان تو بىچيزى نيست * تاب آن زلف پريشان تو بىچيزى نيست
- 2
از لبت شير روان بود كه من مىگفتم * اين شكر گرد نمكدان تو بىچيزى نيست
- 3
جاندرازىّ تو بادا كه يقين مىدانم * در كمان ناوك مژگان تو بىچيزى نيست
- 4
مبتلائى بغم محنت و اندوه فراق * اى دل اين ناله و افغان تو بىچيزى نيست
- 5
دوش باد از سر كويش به گلستان بگذشت * اى گل اين چاك گريبان تو بىچيزى نيست
- 6
درد عشق ار چه دل از خلق نهان مىدارد * حافظ اين ديدهء گريان تو بىچيزى نيست
-
76 [ جز آستان توام در جهان پناهى نيست ]
76 1
جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا بهجز اين در حوالهگاهى نيست
1 2
عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم * كه تيغ « 1 » ما بهجز از ناله و آهى نيست
2 3
چرا ز كوى خرابات روى برتابم * كزين بهم بجهان هيچ رسم و راهى نيست
3 4
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر * بگو بسوز كه بر من به برگ كاهى نيست
4 5
غلام نرگس جمّاش آن سهىسروم « 2 » * كه از شراب غرورش به كس نگاهى نيست
5 6
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن « 101 » * كه در شريعت ما غير ازين گناهى نيست
6 7
عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن * كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست « 102 »
7
هامش
( 101 ) ترك آزار
( 102 ) عدل الهى
* . اين غزل را ندارد .
( 1 ) . كه تير ما بهجز از نالهاى و
( 2 ) . آن سهى قدم