50
71 [ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست ]
72 1
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست * در حق ما هرچه گويد جاى هيچ اكراه نيست
1 2
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست « 101 » * در « 1 » صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
2 3
تا چه بازى رخ نمايد بيدقى خواهيم راند « 102 » * عرصهء شطرنج رندان را مجال شاه نيست
3 4
چيست اين سقف بلند سادهء بسيارنقش * زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست
4 5
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حكمتست « 2 » * كاينهمه زخم نهان هست و مجال آه نيست
5 6
صاحب ديوان ما گوئى نمىداند حساب « 103 » * كاندرين طغرا نشان حسبة للّه نيست
6 7
هركه خواهد گو بيا و هرچه خواهد گو بگو * كبر و ناز و حاجب و دربان بدين « 3 » درگاه نيست
7 8
بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود « 104 » * خودفروشان را به كوى مىفروشان راه نيست
9 9
هرچه هست از قامت ناساز بىاندام ماست * ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
8 10
بندهء پير خراباتم كه لطفش دائمست * ورنه لطف شيخ و زاهد « 4 » گاه هست و گاه نيست
10 11
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالىمشربيست « 105 » « 5 » * عاشق دردىكش اندر بند مال و جاه نيست
11
72 [ راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست ] « 108 »
73 1
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست « 106 » « 107 » * آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
1 2
هرگه كه دل بعشق دهى خوش دمى بود * در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
2
هامش
( 101 ) طريقت ، سالك
( 102 ) ظاهرا مربوط است به نامساعدى اوضاع و بىاعتنايى و توكّل شاعر .
( 103 ) صاحب ديوان
( 104 ) مىپرستى و يكرنگى
( 105 ) عالىمشربى
( 106 ) انجوى : « بحرى است بحر عشق . . . »
( 107 ) راه عشق
( 108 ) عرفانى عالى
( 1 ) . بر صراط مستقيم
( 2 ) . چه قادر حاكم است
( 3 ) . در اين درگاه
( 4 ) . شيخ و واعظ
( 5 ) . ز عالىهمتيست