51 3
ما را ز « 1 » منع عقل مترسان و مى بيار * كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست « 101 »
4
4
از چشم خود بپرس كه ما را كه مىكشد * جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
6 5
او را به چشم پاك توان ديد چون هلال « 102 » * هر ديده جاى جلوهء آن ماهپاره نيست
5 6
فرصت شمر طريقهء رندى كه اين نشان * چون راه گنج بر همهكس آشكاره نيست « 103 »
3 7
نگرفت در تو گريهء حافظ به هيچ رو « 2 » * حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست
7
73 [ روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست ]
74 1
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست * منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست « 104 »
1 2
ناظر روى تو صاحبنظرانند آرى * سرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست « 105 »
2 3
اشك « 3 » غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب * خجل از كرده خود پردهدرى نيست كه نيست « 106 »
3 4
تا به دامن ننشيند ز نسيمش « 4 » گردى * سيلخيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
4 5
تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند « 5 » * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
5 6
من ازين طالع شوريده برنجم ورنى « 6 » * بهرهمند از سر كويت دگرى نيست كه نيست
6 7
از حياى لب شيرين تو اى چشمهء نوش * غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
7 8
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
11
هامش
( 101 ) جزوهء جدال با مدّعى ص 86 با فرض آنكه اين كلمه هيچكاره است ، بحث بيهودهاى كرده است .
( 102 ) چشم پاك
( 103 ) طريقهء رندى ، طريقهء پنهان است . آيا دليل بر ملامتى بودن حافظ است ؟
( 104 ) سريان عشق ، وحدت وجود
( 105 ) سريان عشق ، وحدت وجود
( 106 ) سريان عشق ، وحدت وجود
( 1 ) . ما را به منع عقل
( 2 ) . به بههيچروى
( 3 ) . اشك من گر ز غمت سرخ برآمد
( 4 ) . ز نسيمت
( 5 ) . هرجا نزند
( 6 ) . ورنه