تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
39 5
دلم بجو كه قدت همچو سرو دلجويست * سخن بگو كه كلامت لطيف و موزونست
5 6
ز دور باده بجان راحتى رسان ساقى * كه رنج خاطرم از جور دور گردونست
6 7
از آن دمى « 1 » كه ز چشمم برفت رود عزيز * كنار دامن من همچو رود جيحونست
7 8
چگونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار كه از اختيار بيرونست
8 9
ز بىخودى طلب يار مىكند حافظ * چو مفلسى كه طلبكار گنج قارونست « 101 »
9

55 [ خم زلف تو دام كفر و دينست ]

56 1
خم زلف تو دام كفر و دينست « 102 » * ز كارستان او يك شمّه اينست
1 2
جمالت معجز حسنست ليكن * حديث غمزه‌ات سحر مبينست
2 3
ز چشم شوخ تو جان كى توان برد * كه دايم با كمان اندر كمينست
3 4
بر آن « 2 » چشم سيه صد آفرين باد * كه در عاشق‌كشى سحرآفرينست
4 5
عجب علميست علم هيئت عشق « 103 » * كه چرخ هشتمش هفتم زمينست
5 6
تو پندارى « 3 » كه بدگو رفت و جان برد * حسابش با كرام‌الكاتبينست « 104 »
6 7
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن * كه دل برد و كنون در بند دينست « 105 »
7
هامش
( 101 ) هستى اندر نيستى ( 102 ) دام كفر و دين ( 103 ) علم هيئت عشق ( 104 ) بدگويان ( 105 ) دل و دين ( 1 ) . از آن زمان كه ز چنگم ( 2 ) . بدان چشم سيه ( 3 ) . نپندارى كه