36 12
حافظ ار آب حيات ازلى مىخواهى * منبعش خاك در خلوت درويشانست « * »
13
من « 1 » غلام نظر آصف عهدم كو را * صورت خواجگى و سيرت درويشانست
12
50 [ به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است ]
51 1
به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است * بكش به غمزه كه اينش سزاى خويشتن است
1 2
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما * بدست باش كه خيرى بجاى خويشتن است
2 3
بجانت اى بت شيريندهن « 2 » كه همچون شمع * شبان تيره مرادم فناى خويشتن است « 101 »
4 4
چو راى عشق زدى با تو گفتم اى بلبل * مكن كه آن گل خندان « 3 » براى خويشتن است
5 5
به مشك چين و چگل نيست بوى « 4 » گل محتاج * كه نافهاش « 5 » ز بند قباى خويشتن است
3 6
مرو به خانهء ارباب بىمروّت دهر * كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است « 102 »
6 7
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازى او * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است
7
51 [ لعل سيراب به خون تشنه لب يار منست ]
52 1
لعل سيراب به خون تشنهلب يار منست * وز پى ديدن او دادن جان كار منست
1 2
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز * هركه دل بردن او ديد و در انكار منست
2
هامش
( 101 ) فنا
( 102 ) استغنا
* اين بيت را ندارد .
( 1 ) . بندهء آصف عهدم كه درين سلطنتش
( 2 ) . شيرين من
( 3 ) . گل خودرو به راى
( 4 ) . چين گل محتاج
( 5 ) . كه نافههاش