35 4
هرآنكه را ز دوعالم ز خطّ ساغر خواند * رموز جام جم از نقش خاك ره دانست « 101 »
5 5
وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب « 102 » * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
4 6
دلم ز نرگس ساقى امان نخواست بجان * چرا كه شيوهء آن ترك دلسيه دانست
6 7
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم * چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست « * »
7 8
حديث حافظ و ساغر كه مىزند پنهان * چه جاى محتسب و شحنه پادشه دانست « 103 »
9 9
بلندمرتبه شاهى كه نه رواق سپهر * نمونهء زخم طاق بارگه دانست « 104 »
10
48 [ صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست ]
49 1
صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست « 105 » * گوهر هركس ازين لعل توانى دانست
1 2
قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست « 106 »
2 3
عرضه كردم دوجهان بر دل كار افتاده * بهجز از عشق تو باقى همه فانى دانست « 107 »
5 4
آن شد اكنون كه ز ابناى « 1 » عوامانديشم * محتسب نيز درين عيش نهانى دانست
7 5
دلبر « 2 » آسايش ما مصلحت وقت نديد * ور نه از جانب ما دلنگرانى دانست
8 6
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هركه قدر نفس باد يمانى دانست « 108 »
6 7
اىكه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته بتحقيق ندانى دانست « 109 »
3
هامش
( 101 ) مى و ساغر و راز دوعالم
( 102 ) طاعت ديوانگان
( 103 ) محتسب غير از پادشه است ( بر خلاف نظر انجوى ) .
( 104 ) مدح
( 105 ) مى و راز نهانى دانستن
( 106 ) عارف نه فيلسوف
( 107 ) عبادت عارفانه
( 108 ) نفس باد يمانى ( إنّي لانشق روح الرّحمن من طرف اليمن ) ، ( ر ك ف ) .
( 109 ) ظاهرا مخاطب ، بو على در آخر اشارات است .
* بعد از اين بيت ، بيت زير را افزون دارد :خوش آن نظر كه لب جام و روى ساقى را * هلال يكشبه و ماه چارده دانست( 1 ) . ز افسوس عوام
( 2 ) . لطفش