20
26 [ زلف آشفته و خوى كرده و خندانلب و مست ]
22 1
زلف آشفته و خوى كرده و خندانلب و مست * پيرهنچاك و غزلخوان و صراحى در دست
1 2
نرگسش عربدهجوى و لبش افسوسكنان * نيمشب دوش ببالين من آمد بنشست « 101 »
2 3
سر فراگوش من آورد « 1 » به آواز حزين * گفت اى عاشق « 2 » ديرينهء من خوابت هست
3 4
عاشقى « 3 » را كه چنين بادهء « 4 » شبگير دهند * كافر عشق بود گر نشود « 5 » بادهپرست
4 5
برو اى زاهد و بر دردكشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
5 6
آنچه او ريخت به پيمانهء ما نوشيديم * اگر از خمر بهشتست و گر بادهء مست
6 7
خندهء جام مى و زلف گرهگير نگار * اىبسا توبه كه چون توبهء حافظ بشكست
7
27 [ در دير مغان آمد يارم قدحى در دست ]
23 1
در دير مغان آمد يارم قدحى در دست * مست از مى و مىخواران از نرگس مستش مست
1 2
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا * وز قدّ بلند او بالاى صنوبر پست
2 3
آخر بچه گويم هست از خود خبرم چون نيست * وز بهر چه گويم نيست با وى نظرم چون هست
3 4
شمع دل دمسازم « 6 » بنشست چو او برخاست * و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
4 5
گر غاليه خوشبو شد در گيسوى او پيچيد * ور وسمه كمانكش گشت در ابروى او پيوست
5 6
بازآى كه بازآيد عمر شدهء حافظ * هرچند كه نايد باز تيرى كه بشد از شست
6
هامش
( 101 ) وصول يا تجلّى
( 1 ) . آورد و به آواز
( 2 ) . گفت كاى عاشق
( 3 ) . عارفى
( 4 ) . ساغر
( 5 ) . گر نبود
( 6 ) . دمسازان