16 9
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج * فكر معقول بفرما گل بىخار كجاست
8
20 [ روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست ] « 109 »
25 1
روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست « 101 » « 102 » * مى ز خُمخانه به جوش آمد و مىبايد خواست
1 2
نوبهء زهدفروشان گرانجان بگذشت * وقت رندى و طرب كردن رندان پيداست « 1 »
2 3
چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد * اين چه عيبست بدين بىخردى وين چه خطاست « 103 »
3 4
بادهنوشى كه درو روى و ريائى نبود * بهتر از زهدفروشى كه درو روى و رياست « 104 »
4 5
ما نه رندان « 2 » ريائيم و حريفان نفاق * آنكه او عالم سرّست بدين حال « 3 » گواست
5 6
فرض ايزد بگذاريم « 4 » و به كس بد نكنيم « 105 » * وانچه گويند روا نيست نگوئيم رواست « ( 1 ) »
6 7
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست « 106 »
7 8
اين چه عيبست كزان عيب خلل خواهد بود « 107 » * ور بود نيز چه شد مردم بىعيب كجاست « 108 »
8
21 [ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست ]
28 1
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
1 2
كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
2 3
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافى زد * پيش عشّاق تو شبها به غرامت برخاست
3
هامش
( 101 ) روزه و عيد ( ر ك ف ) .
( 102 ) دلها برخاست ( ر ك ف ) .
( 103 ) ايضا تركيب ضعيفى است ( ر ك ف ) .
انجوى : « اين نه عيب است بر عاشق رند و نه خطاست »
( 104 ) مىخوارگى و رياكارى 16
( 105 ) فرض ايزد بگذاريم
( 106 ) بادهخوارى
( 107 ) انجوى : « اين نه عيب است »
( 108 ) تخلّص ندارد . انجوى :
«حافظ از عشق خطوخال تو سرگردان است * همچو پرگار ولى نقطهء دل پابرجاست» . ( 109 ) ساده و عالى
( 1 ) در نسخهء خ :ور بگويند ره اينست بگوئيم رواست، ( 1 ) . برجاست
( 2 ) . ما نه مردان
( 3 ) . برين حال
( 4 ) . بگزاريم