6
6 [ به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را ] « 108 »
6 1
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را * كه بشكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
1 2
ز رقيب ديو سيرت به خداى خود پناهم * مگر آن شهاب ثاقب مددى دهد خدا را
2 3
مژهء سياهت ار كرد به خون ما اشارت * ز فريب او بينديش و غلط مكن نگارا
3 4
دل عالمى بسوزى چو عذار برفروزى * تو ازين چه سود دارى كه نمىكنى مدارا
4 5
همهشب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى * به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
5 6
چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودى * دل و جان فداى رويت بنما عذار ما را
6 7
به خدا كه جرعهء « 1 » ده تو به حافظ سحرخيز « 101 » * كه دعاى صبحگاهى اثرى كند شما را
7
7 [ صوفى بيا كه آينه صافيست جام را ] « 109 »
7 1
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مى لعلفام را
1 2
راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد « 2 » عالىمقام را « 102 »
2 3
عنقا شكار كس « 3 » نشود دام بازچين « 103 » * كآجا « 4 » هميشه باد به دستست دام را « 104 »
3 4
در بزم دور يكدو قدح دركش و برو * يعنى طمع مدار وصال دوام را « 105 »
5 5
اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش « 106 » * پيرانهسر مكن « 5 » هنرى ننگ و نام را
6 6
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت روضهء دارالسّلام را « 107 »
4
هامش
( 101 ) حافظ سحرخيز ( ر ك ف ) .
( 102 ) معرفت حق از سير و سلوك حاصل مىشود و بس .
( 103 ) عنقا ( ر ك ف ) .
( 104 ) معرفت ما به كنه غير ميسر است ( ر ك ف ) .
( 105 ) آنجا كه وصال مدام است
( 106 ) تأسّف از عدم وصول
( 107 ) عيش نقد و دم عرفانى ( ر ك ف ) .
( 108 ) ساده و متوسط
( 109 ) عرفانى عالى
( 1 ) . جرعهاى
( 2 ) . صوفى
( 3 ) . عنقا شكار مىنشود
( 4 ) . كاينجا
( 5 ) . بكن