تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
10
صبا نگر كه دمادم چو رند شاهدباز * گهى لب گل و گه زلف ضيمران گيرد
10 11
ز اتّحاد هيولا و اختلاف صور * خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گيرد « ( 1 ) »
11 12
من اندر آن‌كه دم كيست اين مبارك دم * كه وقت صبح درين تيره خاكدان گيرد
12 13
چه حالتست كه گل در سحر نمايد روى « ( 2 ) » * چه آتشست كه در مرغ صبح خوان « 3 » گيرد
13 14
چه پرتوست كه نور چراغ صبح دهد « ( 4 ) » * چه شعله است كه در شمع آسمان گيرد « 5 »
14 15
چرا به صد غم و حسرت سپهر دايره شكل * مرا چو نقطهء پرگار در ميان گيرد
15 16
ضمير دل نگشايم به كس مرا آن به * كه روزگار غيورست و ناگهان گيرد
16 17
چو شمع هركه به افشاى راز شد مشغول * بسش « ( 6 ) » زمانه چو مقراض در زبان « ( 7 ) » گيرد
17 18
كجاست ساقى مهروى من كه از سر مهر * چو چشم مست خودش « ( 8 ) » ساغر گران گيرد
18
هامش
( 1 ) . چنين است يعنى بتان جمع بت در نخ و ملك ، بعضى نسخ : بيان ( با باء موحّده و ياء حطّى ) . ، بعضى ديگر : بنان ( با باء موحّده و نون ) ، برخى ديگر :خرد ز هر گل نقش رخ بتان گيرد، - ( 2 ) . بعضى نسخ : رخ ( 3 ) . مرغ صبح خوان كنايه از بلبل است ( برهان ) ، ( 4 ) . چراغ صبح و شمع آسمان هر دو كنايه از آفتاب است ( 5 ) . نخ سيزده بيت اوّل اين قصيده را كه به همين بيت ختم مىشود در باب غزليّات بعنوان غزل درج كرده است و ابيات ما بعد را تا آخر قصيده هيچ ندارد ، و در بسيارى از نسخ خطّى ديگر نيز قريب هشت يا نه بيت از ابتداى اين قصيده با بيت تخلّص ذيلخيال شاهى اگر نيست در سر حافظ * چرا بتيغ زبان عرصه جهان گيردبه صورت غزل در باب غزليّات مسطور است ، ( 6 ) . بعضى نسخ : لبش ، بعضى ديگر : سرش ، ( 7 ) . چنين است در اغلب نسخ ، بعضى ديگر : در دهان ، برخى ديگر : در ميان ، ( 8 ) . چنين است در هفت نسخه ، حن : چو چشم خويشتنم ، - اين بيت بر فرض صحّت نسخ شاهدى است بر صحّت استعمال ضماير « خودش و خودم و خودت » به همين معنى معمول امروزه يعنى نفسه و نفسى و نفسك به عربى ، ولى در كلام فصحا اغلب اين ضماير در مواردى استعمال مىشوند كه ضماير متصله شين و ميم و تاء مفعول به باشند مانند اين بيت ديگر خواجه داده فلك عنان ارادت بدست تو يعنى كه مركبم بمراد خودم بران ( يعنى بمراد خود مرا بران ) ، و اين بيت او در همان قصيده :خصمت كجاست در كف پاى خودش فكن * يار تو كيست بر سر و چشم منش نشان( يعنى او را در كف پاى خود افكن ) ، و اين بيت اوشنيده‌ام كه ز من ياد مىكنى گه‌گه * ولى بمجلس خاص خودم نمىخوانى( يعنى بمجلس خاص خود مرا نمىخوانى ) ،