29
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت * چو فكرتت صفت امر كن فكان گيرد
29 30
مدام در پى طعن است بر حسود و عدوت * سماك رامح از آن روز و شب سنان گيرد
30 31
فلك چو جلوهكنان بنگرد سمند ترا * كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد
31 32
ملالتى « ( 1 ) » كه كشيدى سعادتى دهدت * كه مشترى نسق كار خود از آن گيرد
32 33
از امتحان تو ايّام را غرض آنست * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد
33 34
و گرنه پايه عزّت « ( 2 ) » از آن بلندتر است * كه روزگار برو حرف امتحان گيرد
34 35
مذاق جانش ز تلخىّ غم شود ايمن * كسى كه شكّر شكر تو در دهان گيرد
35 36
ز عمر برخورد آنكس كه در جميع « ( 3 ) » صفات * نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد
36 37
چو جاى جنگ نبيند بجام يا زد دست * چو وقت كار بود تيغ جانستان گيرد
37 38
ز لطف غيب به سختى « ( 4 ) » رخ از اميد متاب * كه مغز نغز مقام اندر استخوان گيرد
38
هامش
( 1 ) . چنين است در هندى و نوّاب و سودى ، ساير نسخ : ملامتى ،
( 2 ) . چنين است در منعم و هندى ،
بعضى نسخ : مصحف ، - تاء « عزّت » تاء خطاب است يعنى پايهء عزّ تو ،
( 3 ) . چنين است در منعم و سودى ، بعضى نسخ : كه در همه صفتى ، بعضى : كه در همه هنرى ،
( 4 ) . بعضى نسخ : دل ،