24
بدان رسيد ز سعى نسيم باد بهار * كه لاف مىزند از لطف روح حيوانى « ( 1 ) »
24 25
سحرگهم چه خوش آمد كه بلبلى گلبانگ * به غنچه مىزد و مىگفت در سخنرانى
25 26
كه تنگدل چه نشينى ز پرده بيرون آى * كه در خمست شرابى چو لعل رمّانى
26 27
مكن كه مَىْ نخورى بر جمال گل يك ماه * كه باز ماه دگر مىخورى پشيمانى
27 28
بشكر تهمت تكفير كز ميان برخاست * بكوش كز گُل و مُل داد عيش « ( 2 ) » بستانى
28 29
جفا نه شيوهء دينپرورى بود حاشا * همه كرامت و لطفست شرع يزدانى
29 30
رموز سرّ انا الحقّ چه داند آن غافل « ( 3 ) » * كه منجذب نشد از جذبهاى سبحانى
30 31
درون پردهء گل غنچه بين كه مىسازد * ز بهر ديدهء خصم تو لعل پيكانى « ( 4 ) »
31 32
طرب سراى وزيرست ساقيا مگذار * كه غير جام مى آنجا كند گرانجانى
32 33
تو بودى آن دم صبح اميد كز سر مهر * برآمدىّ و سرآمد شبان ظلمانى
33
هامش
( 1 ) چنين است در حن و تقوى 2 و سودى ، بعضى نسخ : از روح راح ريحانى ، منعم : از لطف روح روحانى ، - « حيوانى » كه در اين بيت و بعضى اشعار شعراء ديگر مانند سعدى و غيره در بعضى موارد مخصوصا در مورد ارادهء چشمهء آب حيات از اين كلمه به سكون يا ، استعمال شده در نتيجهء ضرورت شعر است و الّا حيوان به تمام معانى خودخواه بمعنى جانور و خواه بمعنى چشمهء آب حيات بفتحتين است .
( 2 ) چنين است در اغلب نسخ ، بعضى ديگر : خويش ،
( 3 ) چنين است در اكثر نسخ ، چهار نسخه : آن عاقل ،
( 4 ) لعل پيكانى نوعى از لعل باشد كه بر شكل و هيئت پيكان واقع مىشود ( برهان ) ،