تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 936

مساهمون:

ص٩٣٦

370

دردم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم ( 1 )
هر دو عالم يك فروغ روى اوست * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اين كه مىگويند آن خوش‌تر ز حسن ( 2 ) * يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آنكو به قصد جان ما * زلف را بشكست و پيمان نيز هم ( 3 )
داستان در پرده مىگويم : ولى ( 4 ) * گفته خواهد شد به دستان نيز هم
خون ما آن نرگس مستانه ريخت * و آن سرِ زلفِ پريشان نيز هم
چون سرآمد دولت شبهاى وصل * بگذرد ايّام هجران نيز هم
اعتمادى نيست بر كار جهان * بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضى نترسد مى بيار * بلكه از يرغوى ( 5 ) ديوان نيز هم
بر جهان پير ، ما هم بگذريم * چون گدا بگذشت سلطان نيز هم
نقشِ خالش ، خونِ چشمم ، بارها : * آشكارا ريخت ، پنهان نيز هم
محتسب داند كه حافظ مى خورد ( 6 ) * و آصف ملك سليمان نيز هم .