تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 934

مساهمون:

ص٩٣٤

369

ديدار شد ميسّر و بوس و كنار هم * از بخت شكر دارم و از روزگار هم ( 1 )
زاهد برو كه طالع اگر طالع من است * جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس به مستى و رندى نمىكنيم * لعل بتان خوش است و مى خوشگوار هم
اى دل بشارتى دهمت : محتسب نماند * وز مى جهان پُرست و بت ميگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركىست * مجموعه‌ئى بخواه و صراحى بيار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعهء لبش * تا خاك لعل‌گون شود و مشكبار هم
آن شد كه چشم بد نگران بودى از كمين * خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
چون كاينات جمله به « نور » تو زنده‌اند ( 2 ) * اى « آفتاب » سايه ز ما برمدار هم
چون آب روى لاله و گل فيض حُسن تست * اى ابر لطف بر من خاكى ببار هم