368
آن كه پامال جفا كرد چو خاك را هم * خاك مىبوسم و عذر قدمش مىخواهم ( 1 )
من نه آنم كه به جور از تو ( 2 ) بنالم حاشا * بندهء معتقد و چاكر دولتخواهم
بستهام در خم گيسوى تو اميد دراز * آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذرّه خاكم و در كوى توأم جاى خوش است ( 3 ) * ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهانبينم داد * و اندران آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفى صومعهء عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راهنشين ( 4 ) خيز و سوى ميكده آى * تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحبجاهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور مىگفت * با همه پادشهى بندهء توران شاهم
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود * آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم ( 5 ) .