نشوند مانند :
« غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد * كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد »
. به جاى « از كجا سر غمش » زيرا كه معناى شعر به صورت بالا چنين مىشود : « غيرت عشق از اينكه سر غمش در دهانها افتاده خشمگين شد « 9 » و زبان جميع خاصان را بريد كه چرا چنين كردهاند . » در صورتى كه :
اولا : زبان خاصان بريده هست و نيازى به بريدن ندارد :
آنكه را اسرار حق آموختند * مهر كردند و دهانش دوختند
ثانيا : منظور خواجه در آن مورد ، اظهار حيرت است كه يا للعجب غيرت عشق كه زبان خاصان را بريده بود پس از كجا سرّ غم او فاش گشته و در دهانها افتاد . خواجه اين نكته را در جاى ديگر هم به اين صورت ادا كردهاند :
« سرِّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت * در حيرتم كه بادهفروش از كجا شنيد ؟ ! »
مثال ديگر :
« جان به شكرانه كنم صرف ، گر آن دانهء دُر : * صدف سينهء حافظ شود آرامگهش »
. و صحيح : « صدف ديدهء حافظ » است ، براى آنكه هيچكس جان را نثار نمىكند تا دلبرى در سينهاش جاى گيرد يعنى جان بدهد تا عاشق شود ، اين گفته معقول نيست اما عاشق همه چيز خود را نثار راه معشوق مىكند و با رغبت تمام جان مىدهد تا به دولت ديدار او برسد :
كاش روزى هزار مرتبه من * مُردمى تا بديدمى رويت .
اگر صدف سينه از گوهر وجود دلبر خالى باشد عشقى وجود ندارد