گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود * تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندى آموز كرم كن كه نهچندان هنرست * حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض * ورنه هر سنگ و كلى لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوشباش * كه تلبيس و حيل ديو سليمان نشود
عشق مىورزم و اميد كه اين من شريف * چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود
دوش مىگفت كه فردا بدهم كام دلت * سببى ساز خدايا كه پشيمان نشود
حُسن خلقى ز خدا مىطلبم خوى ترا * تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذرّه را تا نبود همت عالى حافظ * طالب چشمهء خورشيد درخشان نشود
؟ ؟ ؟
هر كرا با خط سبزت سر سودا باشد * پاى ازين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو از خاك لحد لالهصفت برخيزم * داغ سوداى توام ؟ ؟ ؟ سپر هويدا باشد
صفحهاى از نسخهء خطى خلخالى مورخ 827