تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1385

مساهمون:

ص١٣٨٥
كه به گمان حقير اين ضبط منحصر ، صحيح است . از آنجا كه اين اختلاف بسيار مورد نظر و متنازع فيه است ، براى حل آن ، چنان كه پژوهشگر ارجمند در مقدمه نظر داده‌اند ، از تحميل معناى ذهنى مورد نظر خود بر قالب شعر خوددارى مىكنيم و بر حسب عواملى كه در خود شعر هست به دنبال صورت و معناى آن مىرويم . پس گوئيم در شعر سخن از ديوى است كه خواسته با حيله و تلبيس و « تغيير لباس » ، خود را به شكل كس ديگرى ( مثلا آقاى ) درآورد ، و از مقام او استفاده كند ، ولى ندانستن اسم اعظم خداوند ، سبب ناكامى او گشته است . حال بايد با استفاده از دو عامل معلوم - اسم اعظم و ديو - مجهول مسئله را به دست آوريم . در مراجعه به تاريخ و فرهنگ اسلامى ما ، تنها در قصهء سليمان دو عامل فوق به صورتى مرتبط با يكديگر وجود دارند و آن قصهء مشهورى است مع ذلك ، محض يادآورى ، اندكى از آن را از تفسير طبرى نقل مىكنم : « چون خداى خواست كه آن مملكت از سليمان بشود ، چون به آب‌خانه اندر شد ، انگشترى مر جراده را داد ( كه وى مادر فرزندان سليمان بود ) كه سليمان هرگاه كه به آب‌خانه شدى يا با زنى به خواستى خفتن ، نشايستى كه انگشترى با خويش داشتن از صلابت نام خداى عز و جل . گويند يكى ديو بود از مهتران ديوان كه نام او صخر بود ، خويشتن بر مانند سليمان بساخت و پيش جراده رفت و گفت انگشترى مرا ده ( و اين انگشترى همان بود كه همهء مملكت سليمان مر آن انگشترى را بفرمان بودند كه نام بزرگ خداى ، عز و جل ، بر آن نوشته بود . . . » سرانجام قصه چنان كه مىدانيم اين است كه آگاهى سليمان بر اسم اعظم مايهء كشف حيله و رسوائى ديو مىشود . و ديو با تغيير شكل و لباس نمىتواند جاى سليمان را بگيرد . ملاحظه مىشود كه دو عامل معلوم مسئله - ديو و اسم اعظم - با اين قصهء سليمان انطباق كامل دارند ، و