چشم تو كه سحر بابل است استادش * يا رب كه فسونها برود از يادش
آن گوش كه حلقه كرد در گوش جمال * آويزهء دُر ز نظم حافظ بادش .
اى دوست دل از جفاى دشمن دركش * با روى نكو شراب روشن دركش
با اهل هنر گوى گريبان بگشاى * وز نااهلان تمام ، دامن دركش .
چون جامه ز تن بركشد آن مشكينخال * ماهيست كه مثل خود ندارد به جمال « 1 »
در سينه ز نازكى دلش بتوان ديد * مانندهء سنگ خاره در آب زلال .
در باغ چو شد باد صبا دايهء گل * بربست مشاطهوار پيرايهء گل
از سايه به خورشيد اگرت هست امان * خورشيد رخى طلب كن و سايهء گل
هامش
( 1 ) . حافظ ق غ :ماهى كه نظير خود ندارد بجمال * چون جامه ز تن بركشد آن مشكينخال . . .