هر دوست كه دم زد ز وفا ، دشمن شد * هر پاك روى كه بود ، تردامن شد
گويند شب آبستن و اين است عجب : * كاو مرد نديد ، از چه آبستن شد ! .
چون غنچهء گل ، قرابهپرداز شود * نرگس به هواى مى ، قدحساز شود
فارغدل آن كسى كه مانند حباب : * هم در سر ميخانه سرانداز شود
با مى به كنار جوى مىبايد بود * وز غصه كناره جوى مىبايد بود
اين مدت عمرِ ما چو گل ده روزست * خندانلب و تازهروى مىبايد بود
اين گل زِ برِ همنفسى مىآيد « 1 » * شادى به دلم ازو بسى مىآيد
پيوسته از آن روى كنم همدمىاش : * كز رنگ وىام ، بوى كسى مىآيد
هامش
( 1 ) . رباعى ذيل بدون نام گوينده در نزهة المجالس [ نسخهء كهن قبل از حافظ - چنين ] آمده است : گل گرچه به سالى نفسى مىآيد . . . » . . . در هر صورت ، شعر متوسط و ضعيفى است و شايستهء مقام والاى حافظ نيست . . . دكتر محمد امين رياحى ، كتاب گلگشت در شعر و انديشهء حافظ ، 1368 ه . ش . صفحهء 382 - تهران انتشارات علمى .