تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1303

مساهمون:

ص١٣٠٣
لطيفه‌ئى به ميان آر و خوش به خندانش * به نكته‌يى كه دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش ز كرم اين قدر به لطف بپرس * كه گر وظيفه تقاضا كنم روا باشد ؟
.
اعظم قوام دولت و دين آن كه بر درش * از بهر خاك‌بوس نمودى فلك سجود
با آن وجود و آن عظمت زير خاك رفت * در نصف ماه ذى قعد از عرصهء وجود
تا كس اميد جود ندارد دگر ز كس * آمد حروف سال وفاتش « اميد جود »
.
دل منه بر دنيا و اسباب او * زان كه از وى كس وفادارى نديد
كس عسل بىنيش ازين دكان نخورد * كس رطب بىخار ازين بستان نچيد
هر ، به ايامى ، چراغى برفروخت * چون تمام افروخت ، بادش در دميد
بىتكلف هر كه دل به روى نهاد * چون بديدى ، خصم خود مىپروريد
شاه غازى خسرو گيتىستان * آن كه از شمشير او خون مىچكيد
گه به يك حمله سپاهى مىشكست * گه به هوئى قلبگاهى مىدريد
از نهيبش پنجه مىافكند شير * در بيابان نام او چون مىشنيد