گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با من * كان شكر لهجهء خوشخوانِ خوشالحان مىرفت
لابه بسيار نمودم كه مرو ؛ سود نداشت * زانكه كار از نظر رحمت سلطان مىرفت
پادشاها ز سر لطف و كرم بازش خوان * چه كند ؟ سوخته از غايت حرمان مىرفت
رحمان لا يموت چو آن پادشاه را * ديد آن چنان كزو عمل الخير لا يفوت
جانش غريق رحمت خود كرد تا بود * تاريخ اين معامله رحمان لا يموت
به عهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحاق * به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد
نخست پادشهى همچو او ولايتبخش * كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد
دگر مربّى اسلام شيخ مجد الدين * كه قاضئى به ازو آسمان ندارد ياد
دگر بقيهء ابدال شيخ امين الدين * كه يمنّ همت او كارهاى بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف * بناى كار مواقف به نام شاه نهاد
دگر كريم چو حاجى قوام دريادل * كه نام نيك ببرد از جهان به بخشش و داد