از امتحان تو ايام را غرض آن است : * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد
و گرنه پايهء عزت از آن بلندتر است * كه روزگار بر او حرف امتحان گيرد
مذاق جانشْ ز تلخىّ غم شود ايمن * كسى كه شكّر شكر تو در دهان گيرد
ز عمر برخورد آنكس كه در جميع صفات * نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد
چو جاى جنگ نبيند به جام يازد دست * چو وقت كار بود تيغ جانستان گيرد
ز لطف غيب به سختى رخ از اميد متاب * كه مغز نغز مقام اندر استخوان گيرد
شكر كمال حلاوت پس از رياضت يافت * نخست درشكن تنگ از آن مكان گيرد
در آن مقام كه سيل حوادث از چپ و راست * چنان رسد كه امان از ميان كران گيرد
چه غم بود به همه حال كوه ثابت را * كه موجهاى چنان قلزم گران گيرد
اگرچه خصم تو گستاخ مىرود حالى * تو شاد باش كه گستاخىاش چنان گيرد :
كه هر چه در حق اين خاندان دولت كرد * جزاش در زن و فرزند و خانومان گيرد ( 3 )
زمان عمر تو پاينده باد كأين نعمت * عطيّهئىست كه در كار انس و جان گيرد .