فرشتهئى به حقيقت سروش عالم غيب * كه روضهء كرمش نكته بر جنان گيرد
سكندرى كه مقيم حريم او چون خضر * ز فيض خاك درش عمر جاودان گيرد
جمال چهرهء اسلام شيخ ابو اسحاق * كه ملك در قدمش زيب بوستان گيرد
گهى كه بر فلك سرورى عروج كند * نخست پايهء خود فرق فرقدان گيرد
چراغ ديدهء محمود آنكه دشمن را * ز برق تيغ وى آتش به دودمان گيرد
به اوج ماه رسد موج خون چو تيغ كشد * به تير چرخ برد حمله چون كمان گيرد
عروس خاورى از شرم راى انور او * به جاى خود بود ار راه قيروان گيرد
ايا عظيم و قارى كه هر كه بندهء تست * ز رفع قدر كمربند توأمان گيرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت * چو فكرتت صفت امر كن فكان گيرد ( 2 )
مدام در پى طعن است بر حسود و عدوت * سماك رامح از آن روز و شب سنان گيرد
فلك چو جلوهكنان بنگرد سمند ترا * كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد
ملالتى كه كشيدى سعادتى دهدت * كه مشترى نسق كار خود از آن گيرد