محيط شمس كشد سوى خويش درّ خوشاب * كه تا به قبضهء شمشير زرفشان گيرد .
صبا نگر كه دمادم چو رند شاهدباز * گهى لب گل و گه زلف ضيمران گيرد
ز اتحاد هيولا و اختلاف صور * خرد زهر گل و هر نقش صد نشان گيرد
من اندر آن كه دم كيست اين مبارك دم * كه وقت صبح درين تيره خاكدان گيرد
چه حالت است كه گل در سحر نمايد روى * چه آتش است كه در مرغ صبح خوان گيرد
چه پرتوست كه نور چراغ صبح دهد * چه شعله است كه در شمع آسمان گيرد
چرا به صد غم و حسرت سپهر دايره شكل * مرا چو نقطهء پرگار در ميان گيرد
ضمير دل نگشايم به كس مرا آن به : * كه روزگار غيورست و ناگهان گيرد
چو شمع هر كه به افشاى راز شد مشغول * لبش زمانهء مقراض در زبان گيرد
كجاست ساقى مهروى من كه از سر مهر : * چو چشم خويشتنم ساغرى گران گيرد
پيامى آورد از يار و در پىاش جامى * به شادى رخ آن ماه مهربان گيرد
نواى مجلس خسرو چو بركشد مطرب * گهى عراق زند گاهى اصفهان گيرد