502
اى دل گر از آن چاه زنخدان به درآئى * هرجا كه روى زود پشيمان به درآئى
هُش دار كه گر وسوسهء نفس ( 1 ) كنى گوش * آدم صفت از روضهء رضوان به درآئى
شايد كه به آبى فلكت دست نگيرد * گر تشنهلب از چشمهء حيوان به درآئى
در خانهء غم چند نشينى به ملامت * وقت است كه از دولت سلطان به درآئى
جان مىدهم از دولت ديدار تو چون شمع ( 2 ) * باشد كه چو خورشيد درخشان به درآئى
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همّت * كز غنچه چو گل خُرّم و خندان به درآئى
از تيرهشب هجر تو جانم به لب آمد * اميد كه همچون مه تابان به درآئى
بر خاك درت بستهام ( 3 ) از ديده دو صد جوى * باشد كه تو چون سرو خرامان به درآئى
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مهروى * بازآيد و از كلبهء احزان به درآئى . ( 4 )