500
سلامى چو بوى خوش آشنائى * بدان مردم ديده را روشنائى ( 1 )
درودى چو نور دل پارسايان * بدان شمع خلوتگه پارسائى
نمىبينم از همدمان هيچ بر جاى * دلم خون شد از غصه ساقى كجائى
ز كوى مغان رخ مگردان كه آنجا : * فروشند مفتاح مشكلگشائى
عروس جهان گرچه در حدّ حُسن است * ز حد مىبرد شيوهء بىوفائى
دل خستهء من گرش همتى هست * نخواهد ز سنگيندلان موميائى
مى صوفىافكن كجا مىفروشند * كه در تابم از دست زهد ريائى
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند * كه گوئى نبودهست خود آشنائى
مرا ، گر گذارى تو اى نفس طامع ( 2 ) * بسى پادشائى كنم در گدائى
بياموزمت كيمياى سعادت * ز همصحبت بد جدائى جدائى
مكن حافظ از جور دوران شكايت * چه دانى تو اى بنده ، كار خدائى . ( 3 )