486
نوش كن جام شراب يكمنى * تا بدان بيخ غم از دل بركنى
گشاده دار چون جام شراب * سرگرفته چند چون خُمّ دنى ( 1 )
چون ز جام بيخودى رطلى كشى * كمزنى از خويشتن لاف منى
خاكسان شو در قدم نى همچو ابر ( 2 ) * جمله رنگآميزى و تردامنى
دل به مى ( 3 ) دربند تا مردانهوار * گردن سالوس و تقوى بشكنى
خيز و جهدى كن چو حافظ تا مگر : * خويشتن در پاى معشوق افكنى .