478
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى * دل ز تنهائى به جان آمد خدا را همدمى
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو * ساقيا جام مىام ده تا بياسايم دمى ( 1 )
زيركى را گفتم اين احوال بين ، خنديد و گفت : * صعب روزى ، بلعجبكارى ، پريشان عالمى
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل ( 2 ) * شاه تركان فارغ است از حال ما ، كو « رستمى » ( 3 ) ؟
در طريق عشقبازى امن و آسايش بلاست * ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمى
اهل كام و ناز را در كوى رندان راه نيست * رهروى بايد جهانسوزى نه خامى بىغمى
آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست * عالمى ديگر ببايد ساخت ، وز نو آدمى ( 4 )
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم * كز نسيمش ( 5 ) « بوى جوى موليان آيد همى »
گريهء حافظ چه سنجد پيش استغناى عشق * كاندرين ( 6 ) طوفان نمايد هفت دريا شبنمى . ( 7 )