476
« كه » برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى ؟ * كه به كوى ( 1 ) مىفروشان دو هزار جم به جامى
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم * كه به همت عزيزان برسم به نيكنامى
تو كه كيميافروشى نظرى به قلب ما كن * كه بضاعتى نداريم و فكندهايم دامى
عجب از وفاى جانان كه عنايتى نفرمود * نه به نامهئى پيامى نه به خامهئى سلامى
اگر اين شراب خام است و گر آن حريف پخته * به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامى
ز رهم ميفكن اى شيخ به دانههاى تسبيح * كه چو مرغ زيرك افتد ، نفتد به هيچ دامى
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت ( 1 ) * كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى
سرِ خدمت تو دارم . بخرم به لطف و مفروش * كه چو بنده كمتر افتد به مباركى غلامى
بگشاى تير مژگان و بريز خون حافظ * كه چِنان كشندهئى را نكند كس انتقامى .
به كجا برم شكايت . . . اين مصراع از اوحدى مراغهاى اصفهانى مىباشد كه حافظ تضمين فرموده و مصراع دوم اين است : « كه تو شمع جمع و ، آنگه دل « اوحدى » گدازى » .