تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1170

مساهمون:

ص١١٧٠

466

اى دل ، آن دم كه خراب از مى گلگون باشى * بىزر و گنج ، به صد حشمت قارون باشى
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند * چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن : * شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
نقطهء ( 1 ) عشق نمودم به تو هان سهو مكن * ورنه تا بنگرى از دايره بيرون باشى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ؟ ره ز كه پرسى ؛ چه كنى ؟ چون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر دانش بنماى * ور خود از گوهرِ جمشيد و فريدون باشى ( 2 )
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك افشان * چند و چند از غم ايام جگر خون باشى
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است * هيچ خوش‌دل نپسندد كه تو محزون باشى .
الف - : « نكتهء عشق نمودم . . . » نسخهء 805 - . نسخهء خطى كه در مواردى متن منحصر به فردى است ، اهدائى خانلرى به فرزاد . - و نسخهء به خط پير حسين كاتب . - ديوان كهنهء حافظ استاد ايرج افشار .