465
هزار جهد بكردم كه يار من باشى * قراربخش دل بىقرار من باشى
چراغ ديدهء شبزندهدار من گردى * انيس خاطر اميدوار من باشى
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند * تو در ميانه ، خداوندگار من باشى
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوهء او : * اگر كنم گلهئى ، غمگسار من باشى
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند * گرت ز دست برآيد ، نگار من باشى
شبى به كلبهء احزان عاشقان آئى * دمى انيس دل سوگوار من باشى
شود غزالهء خورشيد صيد لاغر من * گر آهوئى چو تو يكدم شكار من باشى
سه بوسه كز دو لبت كردهاى وظيفهء من * اگر ادا نكنى وامدار من باشى ( 1 )
من اين مراد نبينم به خود كه نيم شبى * به جاى اشك روان ، در كنار من باشى
من ار چه حافظ شهرم ، جوى نمىارزم * مگر تو از كرم خويش ، يار من باشى . ( 2 )