460
طفيل مستى ( 1 ) عشقند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى ( 2 )
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى
مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند * به عذر نيم شبى كوش و گريهء سحرى
تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرين كار * كه در برابر چشمىّ و غايب از نظرى ( 3 )
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت ( 4 ) * كه هر صباح و مسا ( 5 ) شمع مجلس دگرى
ز من به حضرت آصف كه مىبرد پيغام * كه ياد گيرد و مصرع ز من به لفظ درى ( 6 )
بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم * گر امتحان بكنى مى خورىّ و غم نخورى ( 7 )
چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت * ازين سپس من و مستى و وضع بىخبرى ( 8 )
كلاه سروريت كم مباد از سر حسن ( 9 ) * كه زيب بخت و سزاوار تخت و تاج سرى