تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1140

مساهمون:

ص١١٤٠

454

صبا تو نكهت آن زلف مشك‌بو دارى * به يادگار بمانى كه بوى او دارى
دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق در اوست * توان به دست تو دادن گرش نكو دارى
در آن شمايل مطبوع ، هيچ نتوان گفت * جز اين قدر كه رقيبان تندخو دارى
نواى بلبلت اى گل كجا پسند افتد ( 1 ) * كه گوش و هوش ( 2 ) به مرغان هرزه‌گو دارى
به جرعهء تو سرم مست گشت ، نوشت باد * خود از كدام خم است اين كه در سبو دارى
به سركشىِّ خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به دو رسى از شرم سر فرودارى
دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن * ترا رسد كه غلامان ماهرو دارى
قباى حسن‌فروشى ترا برازد و بس * كه همچو گل همه آيين رنگ و بو دارى
دعاش گفتم و خندان به زير لب مىگفت * كه : كيستى تو و با ما چه گفتگو دارى ؟ ( 3 )
ز كنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق ( 4 ) * قدم برون نه اگر ميل جست‌وجو دارى ( 5 )