453
ترا كه هر چه مراد است در جهان دارى * چه غم ز حال ضعيفان ناتوان دارى
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان * كه حكم بر سر آزادگان روان دارى
ميان ندارى و دارم عجب كه هر ساعت * ميان مجمع خوبان كنى مياندارى
بياض روى ترا نيست نقش در خور از آنك : * سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى
بنوش مى كه سبك روحى اى ظريف اندام ( 1 ) * على الخصوص در آن دم كه سر گران دارى
مكن عتاب ازين بيش و ؛ جور بر دل ما : * بكن هر آنچه توانى ، كه جا به جان دارى ( 2 )
به اختيارت اگر صدهزار تير جفاست * به قصد جانِ من خسته در كمان دارى
بكش جفاى رقيبان مدام و جور حسود * كه سهل باشد اگر يار مهربان دارى
وصال دوست گرت دست مىدهد يكدم : * برو كه هر چه مراد است در جهان دارى
چو ذكر لعل لبش مىكنى خرد گويد : * حديث يا شكر است آنكه در دهان دارى ( 3 )
چو گل به دامن ازين باغ مىبرى حافظ * چه غم ز ناله و فرياد باغبان دارى ! ( 4 ) .